salam sobh bekhire khoshgel ghashangam
khoub khabidi fadat sham
mage gharar nashod berin bagh
chera behem nagofty ker
hanoz khabi
bidar nashodi
pasho dge
pashoooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 7:27  توسط توپولی
|
احساس میکنم خوابم میاد میدونم زوده ولی میگم زودتر بخوابم که امشب زودتر تموم شه
khoubo aroum bekhabi khababy khoub khoub bebini
douset daram.asheghetam
boos booos
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:19  توسط توپولی
دوستی ما از تقریبا ۱۰ ماه پیش آغاز شده و تا به حال با تمام مشکلات و موانعی که سر راهمون بوده تونستیم کنار بیایم البته به طور دقیق تر تا حدود یک ماه پیش و تو این یک ماه هر ۲تامون یه طورایه داریم هر روز هر روز طی بهانه های مختلف باهم بحثمون میشه همه ماجرا بر میگرده به اینکه اون خیلی منو دوست داشت عاشق و دیوانه من بود و مطمئنم هنوزم هست ولی من قدرشو ندونستم اون یک چند روزی در بستر بود منم هر روز بهش زنگ یا اس ام اس میدادم و از حالو هواش خبر داشتم دوردونم یک دوست و همکاری داشت که من براش یک کاری انجام داده بودم که باهام تماس گرفت و گفت اسمش تو سایت نیست فقط و فقط.من به دوردونم گفتم که باهام تماس گرفته و دیگه هیچ تماسی گرفته نشد تا دوردونم حالش خوب شد یک پنج شنبه ای قرار شد که باهم بریم تا دکتر ۵دقیقه قبل از قرارمون دوردونم بمن اس ام اس داد که نیا من با مامان میرم دکتر و از اون ورم سریع میریم خونه که قراره بریم باغمون منم تقریبا نزیک خونشون بودم بهش اس ام اس دادم کجایی الان با چه ماشینی که یک دفعه ای اون گفت تو افتادی دنباله ما منم هرچی قسم قران خوردم براش حرفمو قبول نکرد که من داشتم می اومدم در خونشون دنبالش و این دلخوری پیش اومد و اون رفت باغ تو این فاصله دوست دوردونه باهام تماس گرفت و تشکر بابات کاراش که رفته بود انجام داده بودش منم حرفی نزدم ولی خودم ازش یک چند تا سوال کردم از دوردونم اونم گفت الان مهمون داریم بزار یک ۲۰دقیقه دیگه زنگ بزن منم خریتی بزرگی کردمو زنگ زدم و در مورد چند چیز باهم صحبت کردیم که ای کاش نمی کردیم واقعا از دست دوردونم ناراحت بودم که طبق گفته های دوستش اون به من خیانت کرده بود مخصوصا از ماجرای کلید که اصلا تو مغزم نمی گنجید همه حرفها به یک طرف این حرف طرف دیگه اصلا از دوردونم انتظار نداشتم خیلی عصبی و ناراحت بدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و یک دفعه ای به خودم اومدم دیدم زنگ زدم به دوردونم و نمیدونم چی بهش گفتم که اون حالش بد شده و داره قسم می خوره که همه چیز دروغه و...خلاصه من بعد از چند دقیقه صحبت کردن باهاش آروم شدم ولی اون نه. تازه میخواست اون شروع کنه اینقدر گیر داد اینقدر قسم خوردم که دوستش نگفته (نمگفتم چون نمیخواستم اعتمادشو از دست بده نگفتم جون میدونستم با دوستش زیاد صحبت نکردم ولی اون پیش خودش خیلی فکرا میکنه و....)خلاصه دیدم خیلی داره دوردونم اذیت میشه بالاخره گفتم کی بوده و دلیل اون اسرارمو که اون نگفته رو بهش گفتم.این ماجرا تا حدودی داشت درست میشد تا عروسی بابک.دوردونم رفت عروسی یک دفعه ای نمیدونم چش شد اومدو گفت من خواستگار دارمو منو تو هیج وقت بهم نمیرسیمو این حرفا.منم گفتم مثل بقیه خواستگاری های دیگه است روزی که قرار بود بیان دیدم طهرش با یک حرفمم که میخوام بیام ببینم که آیا واقعا خواستگار داری ناراحت شد و گوشیشو خاموش کردو رفت که رفت تا ۶.۳۰ عصر که اومدنو رفتن.قرار شده با هم تلفنی صحبت کنیم منم دیگه خیلی بهم برخورد گفتم من نمیتونمو قطع کردمو تلفنم رو خاموش کردم ولی نتونستم دوام بیارم و بازم روشنشون کردم ولی بازم این دعوا از اینکه چرا اینقدر بهش زنگ میزنم از سر گرفت و به حرفایی که نباید میزذیمو امروز
خیلی باهاش صحبت کردم ولی تو دلش ازم خيلي پر بود منم پيشنهاد دادم تا يك هفته به هم فرصت بديم تا به هم فكر كنيم
دوردونم يك چيز بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:14  توسط توپولی
|
با سلام
یک چند روزیه دوردونم از دستم دلگیره و باهم به توافق رسیدیم که یک هفته به هم فرصت بدیم که در مورد همه چیز بشینیم فکر و یک تصمیم منطقی بگیریم حالا منم به خاطر اینکه اونو خیلی دوست دارم این وبلاگ رو طراحی کردم که اگه قول دادم اس ام اس یا زنگ نزم برای اولین بار روی قولم باشم چون همیشه رو قولم زدم بنابراین با این وبلاگ میتونم لااقل خودمو کنترل کنم و شاید اون بخونه این وبلاگو
ببخشید میدونم به قوله دوردونم شرو ور گفتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 18:3  توسط توپولی
|